عاشقم
دلبرم رفت و نه در فکر عزیزی دگرم
دیگر از جمع گریزانم و غوغا نکنم
همه ی عمر به خاموشی و خلوت گذرم
عهد بستم که پس از دوست نبندم عهدی
مانده ام بر سر این عهد و به پایان ببرم
گرچه رفت و به رقیبان و حریفان پیوست
من گسستم همه پیوندی و خلوت ثمرم
من نه آنم که ببندم به کسی غیر تو دل
غیر این عهد وفا، هیچ نباشد هنرم
گذر از من، که گذشتم ز خود از بهر تو باز
نگذرم از تو و از جان و جهانم گذرم
گرچه من در نظرت هیچ نیرزم، به خدا
برتر از تو نبود هیچ کسی در نظرم
گفته ای پا کشم از دامن وصلت ، اما
نکشم پا که به پایت بدهم جان و سرم
عاشقم ، چون که پس از تو نکنم میل کسی
من همان عشق صادق که ز خود بی خبرم