دل من
دل من خانه ی ویرانه و تعمیر ندارد
بخت من جنگ بر این یورش تقدیر ندارد
چشم من سیر شد از دیدن رخساره ی خوبان
فحش بر من بده این دیده که تقصیر ندارد
بر دلم فرق ندارد غم و خوشحالی و ماتم
زندگی در نظرم بیخود و تعبیر ندارد
آرزویی به دلم نیست به جز مردن و رفتن
که دگر فلسفه ی عشق تو تفسیر ندارد
گو بزن زخم زبان، تیر ندامت به دل من
که برین قلب شکسته ، اثری تیر ندارد
سرنوشت من دیوانه که تعریف ندارد
کس به اندازه ی من ناله ی دلگیر ندارد
روزگاری که دلم غرق وفا بود نماندی
شور و شوق و هوس و میل جوان ، پیر ندارد
هر کسی را ز تولد بنویسند سرانجام
هیچ کس غیر خدا قدرت تغییر ندارد