دل من


دل من خانه ی ویرانه و تعمیر ندارد

بخت من جنگ بر این یورش تقدیر ندارد

چشم من سیر شد از دیدن رخساره ی خوبان

فحش بر من بده این دیده که تقصیر ندارد

بر  دلم فرق ندارد غم و خوشحالی و ماتم

زندگی در نظرم بیخود و تعبیر ندارد

آرزویی به دلم نیست به جز  مردن و رفتن

که دگر فلسفه ی عشق تو تفسیر ندارد

گو بزن زخم زبان، تیر ندامت به دل من

که برین قلب شکسته ، اثری تیر ندارد

سرنوشت من دیوانه که تعریف ندارد

کس به اندازه ی من ناله ی دلگیر ندارد

روزگاری که دلم غرق وفا بود نماندی

شور و شوق و هوس و میل جوان ، پیر ندارد

هر کسی را ز تولد بنویسند سرانجام

هیچ کس غیر خدا قدرت تغییر ندارد

فقط او

مهاجر ميشوم همچون پرستو

ز هجران تو اي دلبر به هر سو

به هرجايي روم فرقي ندارد

كه آوردي مرا آخر به زانو

به دست باد خود را مي سپارم

همانند همان آشفته گيسو

نميدانم به چشمانت چه سحري است

كه اينگونه مرا كردند جادو

رخت سيمين و رخشان همچو ماهست

نگاهت دلربا مانند آهو

قيامت گر بپرسندم چه خواهي؟

به جان دلبرم گويم فقط او

جفا و حسن تو باشد برابر

اگر آن را گذاري در ترازو

ترا ميخواهم و بسيار ترسم

از اين چشم و از اين گيسو و ابرو


فيلم

http://s2.picofile.com/file/7717093759/vdo_0026.3gp.html



http://s1.picofile.com/file/7717099244/vdo_0027.3gp.html



http://s2.picofile.com/file/7717107846/vdo_0028.3gp.html