بخت من

بخت من خورده گره با غم و تنهایی و درد

از غم و بی کسی و درد، جمالم شد زرد

غم چنان خسته و بیزار ز جانم کرده ست

که ازین عالم پر مشغله باشم دلسرد

اینهمه غصه ز عشق آمده در سینه ی تنگ

غم معشوقه چنان بی کس و محزونم کرد

یا رب آخر به کدامین گنه آلوده شدم

که حریفم شده این عالم پست و نامرد

آنچنان گوشه نشینم که ز خود بیخبرم

شادی و عشق و صفا را ز خودم کردم طرد

باد غم خاک جفا بر سر معشوقه نشاند

بیوفا گشت و برایم شب هجران آورد

گر تحمل نکند عاشق شیدا غم دوست

بایدش گفت: که در کوچه ی عشاق مگرد



یار ما

صد فتنه ز روی یار برخاست

رخساره ی یار ما چه زیباست

چون ماه فلک رخش درخشد

از دور جمال او هویداست

بسیار کسان اسیر اویند

مردم همه قیس و او چو لیلاست

چشمان سیاه و روی سیمین

گیسوی طلا و لب چو حلواست

ای بر لب ساحلش نشسته

چشمان من از فراق  دریاست

با چشم سخن نمیتوان گفت

در هر نگهش هزار معناست

پنهان چه کنی اسیر عشقی

از روی تو درد عشق پیداست

عاشق نکند شکایت از دوست

نالیدن و شکوه کار داناست

صبر از رخ خوب کی توان کرد

دل در غم دوست ناشکیباست


عمر انسان

اینهمه قصه شنیدیم و کشیدیم عذاب

مردن و رفتن انسان چه روان است چو آب

وقت آنست به خواب ابدی تن بدهیم

نازنینان و نکویان همه رفتند به خواب

قصه کم گو که دل از قصه شنیدن سیر است

تشنه ی واقعیت رفته به دنبال سراب

این جهان ارزش آغاز ندارد، برویم

در پی خلوت و اندیشه ی معشوق و شراب

هوشیاری به چه ارزد چو نباشی باقی

بده ساقی می نابی که شوم مست و خراب

آرزوهای زیادی به دلم بود ، ولی

ز غم هجر عزیزم همه شد نقش برآب

عمر انسان نه چنان است که بر غصه دهی

تا توانی به خوشی باش و عزیزان دریاب