بخت من
از غم و بی کسی و درد، جمالم شد زرد
غم چنان خسته و بیزار ز جانم کرده ست
که ازین عالم پر مشغله باشم دلسرد
اینهمه غصه ز عشق آمده در سینه ی تنگ
غم معشوقه چنان بی کس و محزونم کرد
یا رب آخر به کدامین گنه آلوده شدم
که حریفم شده این عالم پست و نامرد
آنچنان گوشه نشینم که ز خود بیخبرم
شادی و عشق و صفا را ز خودم کردم طرد
باد غم خاک جفا بر سر معشوقه نشاند
بیوفا گشت و برایم شب هجران آورد
گر تحمل نکند عاشق شیدا غم دوست
بایدش گفت: که در کوچه ی عشاق مگرد