یار ما
صد فتنه ز روی یار برخاست
رخساره ی یار ما چه زیباست
چون ماه فلک رخش درخشد
از دور جمال او هویداست
بسیار کسان اسیر اویند
مردم همه قیس و او چو لیلاست
چشمان سیاه و روی سیمین
گیسوی طلا و لب چو حلواست
ای بر لب ساحلش نشسته
چشمان من از فراق دریاست
با چشم سخن نمیتوان گفت
در هر نگهش هزار معناست
پنهان چه کنی اسیر عشقی
از روی تو درد عشق پیداست
عاشق نکند شکایت از دوست
نالیدن و شکوه کار داناست
صبر از رخ خوب کی توان کرد
دل در غم دوست ناشکیباست
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:53 توسط هادی
|