......................................................
پسرعموی عزیزم چرا سفر کردی؟
چرا ز عمر و جوانی، ز خود گذر کردی؟
تو شاهزاده ی شرم و حیا به حق بودی
درخت مهر و ادب را تو بارور کردی
رفیق بودی و همچون برادرم بودی
درین بهار دل انگیز دیده تر کردی
ز داغ تو پدرت خون ز دیده اش بارد
چرا چنین آتش در دل و جگر کردی
تو فکر مادر بیچاره ات نمیکردی
که داغدار تو شد، زحمتش هدر کردی
کسی ز دست تو دلخور نشد به هیچ زمان
همیشه بر همه با خوبیت نظر کردی
چه خاطرات خوشی دارم از تو ای ایمان
کجاست مهر و صفایت، چرا سفر کردی؟
نبود وقت سفر کردن از جهان خراب
تو با نگاه خودت مرگ را خبر کردی
جوان و خوشگل و خوش تیپ و مهربان بودی
درخت زندگیت را چه بی ثمر کردی