دل نگران
نه چو من در به در و دل نگران از دگران
دل هوا و هوس دیدن دلدار کند
یارب این آتش سوزان دلم را بنشان
پرورش در هنرستان وفا کار تو نیست
که کند آتش شهوت ز نهانت فوران
گفته بودم که دهم جان به ره عشق تو ،دوست
جان فدایت ، ز فراقت رمقی نیست به جان
تابلو بر درِ دل بود که کــس ره ندهم
آمدی دل به نهان گفت: بیا و تو بمان
خسته از زندگیم چون که نباشد دل خوش
بی بهانه نتوان زیست ، به قرآن نتوان
همه وقت و همه حال و همه جا یاد توام
به نهان و به عیان و به دل و جان و زبان