نگاه عشق

ما تشنه لب و تو چشمه ی آب

از مهر تو میشویم سیراب

خورشید تویی و ما گیاهیم

ما ظلمت شب ، تو نور مهتاب

بی تو نتوان که زندگی کرد

ما را به نگاه عشق دریاب

دردی که کند دلم پریشان

نادیدن روی یار و احباب

آسوده بخواب خفته ی خواب

این دیده ز غم نمیرود خواب

جز خواب و خیال و قصه ای نیست

دنباله ی عشق و مهر کذاب

در ریشه ی این درخت درد است

برکن که نداده میوه ی ناب

گویند صبور باش بی دوست

دل میشود از فراق بی تاب


کشیده حلقه به دورم غمت شبیه زحل

حکایت من و تو شد میان خلق مثل

بگو به من سخن ناسزا و دشنامی

که بشنوم سخن تلخ از آن لب چو عسل

اگر بتا نرسم بر وصال تو روزی

شود وصال من و مرگ زود مستعجل

درون سینه و قلبم ز درد تنهایی

نشسته غصه و ماتم به روی هم تل تل

درین جهان بزرگ و  ز  دوستان قدیم

به داد من نرسد کس ، خدای عز و جل

وقت دیدار

وقت دیدار رسید

 وه چه خوشحالم من

دیدن دوست خوش است

چون بهاران که به گلزار روی

 

دلبرا منتظرم باش

 که بیایم به تماشایت باز

 

 دیدن دوست به یک سو و همه عمر به یک سوی دگر

 

 وقت دیدار رسید

چه نشاطی دارم

چه صفایی دارد

عشق

ما چو پروانه ره عشق به جان پیماییم

در   بلایا    و    بدحادثه   بی پرواییم

عشق و رسوایی و آوارگی و غم بهمند

افتخار است که در عشق و وفا رسواییم

راه برگشت ندارد  چو  در آیی  با  عشق

آنکه دارد هوس و شور شهادت  ماییم

شور عشق از غزل آید به در و ما غزلیم

بر غزل غالب و در هر غزلی غوغاییم

ما به جز عشق نبینیم و نخواهیم دگر

در تکاپوی وفا جلوه گر رویاییم

ای که بر عاقلی و مال خودت می نازی

تو چو یک قطره ی ناچیزی و ما دریاییم

چو تو گنجشک حقیری به درختی کوتاه

ما چو سیمرغ به کوهیم و هزار آواییم

عاشق پاک بود ذره ای از نور خدا

ما ز اسرار الهی به جهان بیناییم

گرچه اکنون به سکوتیم و خموش افتادیم

عاقبت با دل شیدا به صدا می آییم

تو برو کار خود انجام بده ، ای عاقل

جان نثاریم و همه خدمت عشق اینجاییم


خواب

خواب دیدم که درآغوش منی

چنگ در زلف درازت زده ام

بوسه بر قند لبت

نگهت در نگهم خورده گره

و ترا سفت در آغوش کشم.


تن چون آتش تو

عجب آرامش خوبی دارد

غلت بر تخت خوریم

هر دو خندیم به آواز بلند

بوسه پی در پی و تند

و نشاط ابدی در دل ماست.


تن تو ابر بهار

سینه ات همچو انار

لب تو آتش و نار

چشم تو صبر و قرار


نازک اندام در آغوش من نازک دل

می کند ناز فزون

از سرش تا قدمش عشوه و ناز

می کشم ناز به جان

ناز این سرو روان.


تو به احساس لطیف

به من آهسته بگویی که تو دنیای منی

و من آرام بگویم که تو معشوقه ی جاوید منی.


تو چو فردوس برین ، حور بهشت

پاک و یکتایی و رویا انگیز

اول و آخر من

یار من ، دلبر من


خوابم از عالم بیداری من خوبتر است

بروم کاش به خواب ابدی

تا تو باشی همه شب در بغلم.