گذشته دروغی بیش نیست و خاطره بازگشتی ندارد و هر بهاری که می گذرد...دیگر برنمی گردد و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشق ها نیز حقیقتی ناپایدارند...
" صد سال تنهایی "
" گابریل گارسیا مارکز "

گفتگو

باز شد نیمه شب و دل هوس یار کند

دیده گریان و نگه تار کند

همه شب تا به سحر بیدارم

در غم دوست که من دوست ندارد دیگر

چه کنم؟؟؟؟

عاشق و دیوانه و مجنون باشم

باز دلتنگی ِ دیرینه سراغ دلِ من آمده است

دل من باز تحمل کند این درد غریب

همه ی خواسته ام

از همه عالم این است:

 

دلبری گلرخ و شیدا و عزیز