یادی از یار
هرگز نبود جانا ، کس را خبر از فردا
امشب به تو محتاچم، بازآ به برم بازآ
امروز نیازم را، کن برطرف ای دلبر
چون وعده ی فرداها ، سودی ندهد ما را
تنهایم و در غمها ؛ در سیر و سفر باشم
از غصه ی هجرانت ، اشکم شده صد دریا
بی روی تو مهتابم ، گمراهم و بی تابم
از خود گذرم شاید ، عشق تو کنم پیدا
تا نیمه شب ای مهرو ، من منتظرت بودم
شد خاطره دیدارت، کابوس شب رویا
چیزی که به آن بالم ، عشق است و وفاداری
شادم که جز این هرگز، از من نبود برجا
تنهاترم از تنها ، شیدایم و دل رسوا
سیرم دگر از دنیا، دیدار در آن بالا
ای دوست خداحافظ ، من رهگذری بودم
دیگر نتوان ماندن ،باید روم از دنیا
گفتم که وصالت را، در گور بخواهم برد
دیدی که وفا کردم ، بر وعده ی خود یارا
گر بر سر گور من ، روزی گذرت افتاد
بر قبر بزن بوسی، تا عشق شود برپا