عشق

دوستای عزیزم به خاطر سر کار رفتن و کمبود خواب و خستگی ،نمیتونم زیاد بیام نت.اگه دیر سر میزنم ببخشید.از همینجا از همه معذرت میخوام.

..............................

خنده ی عشق شنیدیم و خریدار شدیم

ما به لبخند تو ای دوست، گرفتار شدیم

همچو بادی که وزد در چمن و میگذرد

در خیال و نظر دوست دل آزار شدیم

خام بودیم و به یک خنده به دام افتادیم

دانه ی پخته ی غم خورده و غمخوار شدیم

دهد آزار دل زار به بازار فراق

ما وفادارترین عاشق بازار شدیم

غیر اندیشه ی معشوق نگنجد در سر

بخت بد همدم اندیشه ی دلدار شدیم

باعث زاری دل شد دل و دلدار عزیز

دل و دلدار کجا؟ بیدل و بی یار شدیم

ساده بودیم و فریب خط و خالش خوردیم

خیر لبخند و خط و خال خوشش، خوار شدیم

مده ای دوست نصیحت به دل شیدایی

دگر از پند شنیدن ز تو بیزار شدیم

 

رخسار دوست

 

خوش نهان داری ز ما رخسار را

زهر داری میدهی بیمار را

نوشدارو میدهی سهراب را

گر عیان داری به ما رخسار را

گر نتابد بر زمین این آفتاب

سخت باشد دیدن گلزار را

زنده بر دیدار خوبان گشته ایم

گل نمی میرد چو بیند خار را

بار غم سنگین شده بر دوش دل

سوی مقصد کی رسانی بار را؟

نارفیق این رسم دلداری نبود

غم فرستی هدیت غمخوار را؟

ما برای دیدنت حسرت کشیم

تو نبینی دیده ی خونبار را؟

بوسه می خواهیم و سیلی می خوریم

چاره ای باشد مگر ناچار را؟

مشتری سویت نمی آید ، رفیق

می زنی بر هم چرا بازار را؟

حال عاشق را مپرس از عاقلان

خفته کی داند غم بیدار را

بی کس و بی یار و بیدل گشته ای

چون ملامت کرده ای بی یار را

ما به دیدار تو دل خوش کرده ایم

وانگهی گیری ز ما دیدار را

بس که باشی دلفریب و ناز و خوش

سوی هذیان برده ای گفتار را

سخت باشد دل ربود از عابدان

کرده ای آسان تو این دشوار را

 

گر قضاوت نکنی زود ، موفق باشی.

طفل خردی ز درخت

خوشه ی عقل و خرد می چیند

و به آن مرد میانسال دهد دانه ی عقل.

 

مرد، مدهوش خیال یارش

خیره در او نگرد

مفت هم دانه ی عاقل شدنش را نخرد.

 

طفل لبخندزنان می گوید:

مرد دیوانه چه مغرور شده.

طفل داند که چرا مرد شده گوشه نشین و مجنون؟

 

گر قضاوت نکنی زود ، موفق باشی.

 

مرد ، عالم دیوانگیش را ندهد بر همه عالم

دلخوش فکر بتی بت شکن است.

در نگاهش همه عالم به نگاهی شررانگیز ندارد ارزش

به نگاهی که برآید ز نگاه یارش.

 

کودک از درد فراق

درد در دام بتان افتادن

درد عاشق شدن و گوشه نشینی کردن

درد تنهایی و تنها ماندن

درد بیداری شب

گریه ی زار  از آزار عزیز

هیچ چیزی نشنیده ست و نداند که چرا؟

عاشقان را به جهان

التفاتی نبود.

نظر عاشق دلباخته بر مال و منال و خرد و دانش و عقل و هوس و شادی نیست

طعنه بر عاشق شوریده نزن

اختیارش شده بیرون از دست.

 

همه کس بر خود و افکار خود آگاه بود.

خبر از سینه ی دل چاک نداری ، خاموش.

 

نام عاشق شده بدنام، ولی

پایه ی  عالم و آدم عشق است.

 

گر قضاوت نکنی زود ، موفق باشی.

صبر کن پیشه و بربسته زبان.

گندم عشق نروید به زمین معقول.

محکوم به تنهایی

مشهور در این شهرم،بر صبر و شکیبایی

مشهورم و مهجورم،محکوم به تنهایی

صبرم به نهایت شد، از خلوت و تنهایی

بازآ به کنار من ، ای دلبر رویایی

یادت نرود بیرون ، از سینه و جان و سر

غایب ز میان باشی ، در دیده هویدایی

گیسوی تو یلدایی ، چشمان تو دریایی

تو عنبر سارایی، با قامت رعنایی

دلسوخته ای گفتا ، از عشق برون کن دل

من رفتم و این گویم ، شیدایی و رسوایی

گر دل ز تو بردارم ، نامردم و نا عاشق

بهتر ز تو نشناسم ، زیبایی و یکتایی

پنهانی و پیدایی ، خاموشی و نورانی

آنجا که تو برپایی ، برپا شده غوغایی

 

گریه

 

نالم از دست جدایی که رهایم نکند

لحظه ای غصه از این گریه جدایم نکند

یا رب از دست تو هم سخت شکایت دارم

که چرا دست اجل پاره قبایم نکند

حاصل زیستنم نیست به جز درد و بلا

سخت جانم که خداوند فنایم نکند

به خداوندیت از عالم و آدم سیرم

دیگر آن دلبر عیار وفایم نکند

ساکن دائم دل شد، غم و تنهایی و درد

دولت شادی و لبخند صدایم نکند

تو نداری خبر از قصه ی پر غصه ی دل

غصه ی قصه ی معشوق چه هایم نکند!

سیرم از بودن در عالم خاکی به خدا

ز چه رو تیغ اجل سوی خدایم نکند

درد و درمان من از عشق غزالی است غریب

غیر آن وحشی دل سنگ، دوایم نکند