خوش نهان داری ز ما رخسار را

زهر داری میدهی بیمار را

نوشدارو میدهی سهراب را

گر عیان داری به ما رخسار را

گر نتابد بر زمین این آفتاب

سخت باشد دیدن گلزار را

زنده بر دیدار خوبان گشته ایم

گل نمی میرد چو بیند خار را

بار غم سنگین شده بر دوش دل

سوی مقصد کی رسانی بار را؟

نارفیق این رسم دلداری نبود

غم فرستی هدیت غمخوار را؟

ما برای دیدنت حسرت کشیم

تو نبینی دیده ی خونبار را؟

بوسه می خواهیم و سیلی می خوریم

چاره ای باشد مگر ناچار را؟

مشتری سویت نمی آید ، رفیق

می زنی بر هم چرا بازار را؟

حال عاشق را مپرس از عاقلان

خفته کی داند غم بیدار را

بی کس و بی یار و بیدل گشته ای

چون ملامت کرده ای بی یار را

ما به دیدار تو دل خوش کرده ایم

وانگهی گیری ز ما دیدار را

بس که باشی دلفریب و ناز و خوش

سوی هذیان برده ای گفتار را

سخت باشد دل ربود از عابدان

کرده ای آسان تو این دشوار را