محکوم به تنهایی
مشهور در این شهرم،بر صبر و شکیبایی
مشهورم و مهجورم،محکوم به تنهایی
صبرم به نهایت شد، از خلوت و تنهایی
بازآ به کنار من ، ای دلبر رویایی
یادت نرود بیرون ، از سینه و جان و سر
غایب ز میان باشی ، در دیده هویدایی
گیسوی تو یلدایی ، چشمان تو دریایی
تو عنبر سارایی، با قامت رعنایی
دلسوخته ای گفتا ، از عشق برون کن دل
من رفتم و این گویم ، شیدایی و رسوایی
گر دل ز تو بردارم ، نامردم و نا عاشق
بهتر ز تو نشناسم ، زیبایی و یکتایی
پنهانی و پیدایی ، خاموشی و نورانی
آنجا که تو برپایی ، برپا شده غوغایی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 21:40 توسط هادی
|