گذری یا نظری
یا که گاهی کنی ای یار ، به رویم نظری
گذرت بوی یهشتی به سرایم آرد
نظرت میدهد ای جان، به دلم شور و شری
عاشقت هستم و جز تو نکنم یاد کسی
که خیالت نگذارد که روم با دگری
شرط انصاف چنین نیست که بین من و تست
تو ز من جان طلبی ، من ز تو تنها نظری
دل که دروازه نباشد گذرد هر کس از او
در زمین دل من جز تو نروید ثمری
دوستت دارم و در خاطرم آیی شب و روز
تو که هرگز به دلت یاد ز عاشق نبری
کمرم خم شد و مویم ز غم هجر سپید
روزی از هجر تو سالی به سرم شد سپری
نظری یا گذری کن که ز هجرت مردم
که درین شهر نباشد ز من آشفته تری
من نه آنم که دل از عشق تو بردارم زود
روز و شب منتظرم تا ز تو آید خبری
در ره عشق خطرهای فراوان باشد
عاشق پاک ندارد ز بلایا حذری